. امسال که تولدم را یادت رفت فهمیدم که چقدر پیر شدم . . . . (( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
هنوزم مثل قدیماخواب چشماتو می بینمهنوزم با اینکه نیستی چشم به راه تو می شینم.هنوزم دلم اسیره توی موهای سیاهتمیدونم خیلی عجیبهکه هنوز خیلی می خوامت.دلم انگاری که گیرهیه جایی تو خاطراتمهنوزم مثل قدیمازیر بارون گیج و ماتم.هنوزم خستم از این دردهنوزم دنبال ماهمهنوزم شبا که میشهنمی تونم که بخوابم.دنیا واسم خیلی تنگهانگاری نفس ندارمحتی وقتی توی گلدون آرزو هامو می کارم.خستم از این همه رفتنخستم از این نرسیدنتازه میدونی که مرداخیلی چیزا رو نمی گن.هنوزم مثل قدیمادلم انگار پر دردهراستی خوب شد که تو رفتیهیچ چیزی فرقی نکرده.آخر قصه ی این مردتا ابد همین هنوزهیکی باید باشه انگارکه تو غصه هاش بسوزه . . . .(( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی